آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

بوی عید میاد

بنام خدای خوب و مهربان   سلام به دختر کوچولوی خوشملم و خواننده های گل وبلاگمون       ٣ روز دیگه عیدِ ، سال 1393 ، قرارِ برای مسافرت عید بریم بندر عباس، من بیشتر دوست داشتم که با هواپیما بریم ولی چون دیر اقدام کردیم بلیت پیدا نکردیم، بیشتر نگران تو ام ، نمیخوام اذیت بشی ، حالا ایشالا که خوب باشه. پنج شنبه صبح حرکت میکنیم به امید خدا. فکر کنم تا بعد از تعطیلات نتونم بیام و بنویسم. راستی یادم رفت بگم قراره تو فروردین خونه رو عوض کنیم، اسباب کشی و این حرفا ، ولی چون خونه ای که گرفتیم رو دوست دارم زیاد غصه اسباب کشی رو نمیخورم. واسه عید 2 تا ماهی قرمز گرفتم، ماهی پارسالمون هم هنو...
26 اسفند 1392

تو دیگه یه نی نی شیرخوره نیستی

خدایا احساس میکنم تونستم از پس این وظیفه که شاید یه لطف و نعمت آسمانی بود بخوبی بربیام. تو خیلی کمکم کردی تا این دو سال از کودکم نعمت شیر مادر رو دریغ نکنم.   10 دی ماه یعنی 18 روز قبل از روز تولدت    تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت. اقرار میکنم که روز       پراسترسی رو گذروندم، از عکس العملی که نمیدونستم چیه ، و شاید یه مقدار دلسوزی بی مورد ( اما مادرانه ) . از اینکه کم غذا شده بودی و خودت رو شدیدا وابسته به شیر کرده بودی ناراحت بودم و همین باعث شد که چند روز هم زودتر این کارو بکنم. فقط بار اول گریه کردی و برخلاف توقعم خیلی راحت با این موضوع کنار اومدی که من این رو هم معجزه خداوند میدونم.  الان گاهی...
21 دی 1392

شب ىلداااا مباااارک

اىن روزا هم منو بابامهدى و هم تو بىشتر در کنار هم هستىم.  خوشحالم که تونستم به خودم و شما اىن احساس آ رامش رو برگردونم ، شاىد تو خونه کاهى اىنقدر سرم شلوغ مىشه که واقعا نمى فهمم کى شب مىشه ولى با اىن حال خىلى کمتر خسته مىشم.  دىشب دومىن سالى بود که شب ىلدا رو با وجود نازنىن دخترم تو خونه مادر بزرگى من و بابا مهدى جشن گرفتىم. وااااااى که چه شب خوبى بود. خىلىى بهمون خوش گدشت. تا ساعت دوازده شب اونجا بودىم.  محمد حسىن ( پسر داىى من و باباىى) واسه همه فال حافظ گرفت. راستى  بىست و هشت روز دىکه تولدته ، فکراى زىادى برى تولد امسالت تو سرمه ولى هنوز با باباىى به نتىجه نرسىدىم. دوست دارم جشن تولدت رو امسال متفاوت از پارسال بگى...
8 دی 1392

هیسسسس نی نی لالا کرده

« بنام خدا »  تو این دوره زمونه این بچه ها دیگه از همه چی سر در میارن، همچین فسقلی میشینه پای تب لت و بازی میکنه انگار ده ساله تب لت بازه ..... بهت میگم مامانی دست نزن مگه اسباب بازیه؟ با اخم میگی  : نَخُن ( نکن ) بعد با لبخند میگه: باسی می تونم (بازی میکنم)     داشتی یکی از عروسکاتو میخوابوندی و آروم واسش لالا پیش پیش میگفتی، بلند با ذوق گفتم : آتنا نی نیت خوابید؟ یه نگاه بهم کردی و دستتو گذاشتی رو بینی ت و آروم گفتی : هیسسس نی نی لالا تَدِه چه ضایع شدم من. دیگه یادم موند ازین به بعد داشتی عروسکاتو میخوابوندی آروم حرف بزنم.     کفشای یکی از عروسکاتو پاش میکرد...
18 آذر 1392

اَنگولو گولو

سلا قربون دختر جیگرم برم الهییییی که اینقدر قشنگ حرف میزنی دیروز تو اتاقت داشتیم با هم بازی میکردیم، یکی از اسباب بازیات حلقه های ریز ریز رنگیِ انداختمشون دور دستم و بهت گفتم : آتنا این چیه مامانی؟ آتنا : اَنگولو ، ( چون تعداد حلقه ها زیاد بود بعدش یه کم فکر کردی، گفتی :  اَنگولو گولو ) از خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، تا حالا ندیده بودم نی نی ها به النگو بگن انگولو، بابایی میگفت بهش نخند ناراحت میشه بچه، تو که اصلاً حواست به بازی خودت بود به من نگاهم نمیکردی ولی من سعی کردم خودمو کنترل کنم. توام بدون اینکه بدونی من واسه چی میخندم بر میگشتی با تعجب نگام میکردی و دوباره به کار خودت میرسیدی.   عا...
2 آذر 1392

یه توپ دارم قل قلی

بنام خداوند جان و خرد   اولین شعری که فک کنم همه نی نی کوشولوها بلد میشن یاد گرفتی .... مامانی میگه :                                           آتنا میگه : یه توپ دارم                                       دی دیلیه سرخ و سفید ...
27 آبان 1392

شب بیاد موندنی

❤❤❤ هو العزیز ❤❤❤   واااااای ی ی ی ی خدایا چه کیفی میده یکی آدمو سورپرایز کنه آخ ببخشید دخترک ملوسم ، عزیزترینم سلام سلام سلام جمعه شب خیلی شب خوبی بود، من کلی غافلگیر شدم، از صبحش زیاد حالم خوب نبود، بعد از ظهر که بابا مهدی اومد خونه گفت که دوست داره امشب شام بریم بیرون، خلاصه منم هماهنگ کردم با مامان و باباهامون و خاله مریم اینا که همگی شام بریم رستوران صفاهان ، وقتی رسیدیم اونجا متوجه شدم که بابا مهدی 2 تا تخت هم از قبل رزرو کرده، یه کم جا خوردم، ولی به روی خودم نیاوردم، خلاصه بعد از خوردن شام و کلی شیطونی شما، و کلی هم نانای کردنت با موسیقی زنده رستوران ،یهو دیدیم آقای خواننده رستوران داره میگه : (( امشب یه سالگرد از...
19 آبان 1392

✿✿✿مهمونی آی مهمونی✿✿✿

  بنام خداوند بخشنده مهربان     سلام دختر خانوم عسل مسل الهی من قربونت برم، میخواستم بگم بعد از یه مدت طولانی ، یه نهار دسته جمعی با کل فامیل خیلی چسبید. عمو مهدی هم از مکه اومد، 3 شنبه رسید، بابایی از طرف تو یه پلاکارد براش زده بود، خیلی باحال شده بود، خاله مریم هم پلاکارد تو رو زد تو خونه(بقیه پلاکاردا بیرون بود) ، همون شب خاله مریم همه رو دعوت کرد و یه ولیمه کوچولو تو خونه داد. خیلی خوش گذشت، تو هم خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً مامانی رو اذیت نکردی فقط یه شیطونی کوچولو کردی که کم کم داشت صدای همه در می اومد... همه سرشون به یه کاری گرم بود و مشغول صحبت و بگو بخند بودند، یه لحظه احساس کردم که خبری از گ...
13 آبان 1392